گل می دمد ز شاخ و وزد باد نوبهارساقی تفقدی کن و جامی ز می بیاردر کشتزار حسن رخش سبزه میدمدرخش نظر بر آن بتفرج بسبزه زاریک صفحه از صحیفهٔ حسنت بود بهشتدر باب شرح وصل تو فصلی است نوبهاردریای خون بسینهٔ ما موج میزندمنعم مکن ز گریه که نبود باختیارمحرم نبود مردم چشمم به روز وصلشد دیده دجله ها که رود غیر برکناراز سرّ آن دهان همه اسرار شد و جودزان سبزه زار خط بشد این خطه سبزوار