وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو شاهان شمع اگر رفتی بجاییز پی می آمدش پرده سرایییکی خرگاه بد فانوس نامشکه گاه باد بد آنجا مقامشچه خرگاهی که بد از وی تعظیملباسش از حریر و چوبش از سیمچو نخلی بسته از سیم و بربشمبه دستانش همی بردند مردمبدان خرگه زدن شمع از پی بادبه فراشان خود پروانه یی دادروان فراشش آمد خرگه افراختگرفتش دست در خرگه روان ساختچو در آن خانه گلگون درون شدبه قد همچو سرو او را ستون شدز چشم باد باشد تا رخش دورچو حوران شد دورن هودج نورچه هودج خانه یی چون دیده روشنولی چون کعبه او را جامه بر تنز دشمن شمع اگر چه بیم جان داشتبحکم « من دخل » آنجا امان داشتبه گردش باد طوفی می نمودیولی پروانه را یارا نبودیعجب شمعی که بی پروانه اونبودش باد ره در خانه اوز دست باد او کل لنگر افکنددر آن فانوس آل غنچه مانندچو شد نومید زو پروانه آشفتبه حسرت گرد او می کشت و می گفتبرون از غنچه گر آید گل ترگل من از چه شد در غنچه دیگر؟چه پوشی شمع ایفانوس امشبکه افتد آتشت در جامه یا ربمرا جان سوخت از پیراهن توبگیرد آتش من دامن تومپوش از چشم من آن شمع محفلبترس از آه من ای آهنین دلمرا از وصل او گر، دیده دوزیچو من یارب بداغ دل بسوزی