وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
نکو باشد به عاشق لطف دلبرولی هر چند پنهان تر نکو ترمکن عشق نهان چون شمع روشنکه باشد از حسودان بیم کشتنحسودان را بود رنجی به سینهکه بی موجب همی ورزند کینهحسد تیغی بود چون نیش کژدمکه جوید بی سبب آزار مردمحسد آتش بود چون برفروزدبهر خشک و تری کافتد بسوزدگر این آتش زند بر سینه یی تابکسش ننشاند الا تیغ چون آبچو با پروانه شمع از عین رحمتز مستی کردی اظهار محبتبخود چون مار، باد از رشک پیچیدکه گنجی را به چنگ مفلسی دیدچنانش باد رشکی زان دو تن خاستکه این را کشتن او را سوختن خواستز غیرت تند گشت و قصد او کردکز آن گلبن فرو ریزد گل زردرباید از سر شمع افسر نورکند پروانه را از وصل او دورولی هر چند از کین سوی او تاختنیارست از سرش تاج زر انداختجز این طرفی نبست از روی ماهشکزو کنج شد بطرف مه کلاهشچو شمعش تاج بر سر کج شد از بادقیامت در میان مجلس افتادکه ناگه تاج آن مشکین کلالهرود بر باد همچون تاج لالهبرآمد از دل خلق از غمش دودکه او چشم و چراغ انجمن بودچو خوی نازک و طبع سلیمشنبود از نازکی تاب نسیمشز عین مردمی خلق از چپ و راستپی آن نور چشم از جای برخاستبرای چاره جویی هر که بشتافتبغیر از پرده تدبیری نمی یافت