وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو بشنید این حکایت شمع آشفتزبان طعن بگشا و بدو گفتکه ای دیوانه چندین هرزه گوییبه تیغ من هلاک خود چه جوییچو برق غیرتم آتش فروزدهزاران چون تو در یکدم بسوزدسموم قهر من گر بر تو تازدتنت را سوزد و جانت گدازدبسی همچون تو بر رویم نظر دوختخیال وصل پخت و عاقبت سوختچو تو هر کس که در بزم من افتادمگر خاکسترش بیرون برد بادوجودت پیش من برگ گیاهی استو گر سوزی که بر من برگ کاهی استبه نسبت با تو ما را الفتی نیستگدا باشبچراغش نسبتی نیستمجو زنهار از من مهربانیندارد زینهار آتش تو دانیقرینم گر شوی سوزی زتابمکه تو چون کوکبی من آفتابمچرا با وصل من چندین شتابیکه چون یابی مرا خود را نیابیهمان بهتر که گرد من نگردیتو در جان باختن هر چه فردیچو خود در ورطه بیم هلاکماگر سوزی و گر میری چه باکمز نخل قامتم فیضی نه بینیبجز داغ دل از من گل نچینیسر خود خواهی آخر داد بر بادکه بر جای بلندت دیده افتادمجو زا وصلم ای ناپخته کامیمسوز از پختن سودای خامیکسی کز شاخ گل کوته شدش دستنچید از وی گلی هر چند برجستچو نتوان کارها بی دسترس کردبقدر دسترس باید هوس کردبه سودای لب شیرین چو فرهادنباید جان شیرین داد بر بادمگر نشنیده یی خون خوردن اوبدرد ناامیدی مردن اوپس از سعیی که کوه از پا درافکندز لعل دوست دندان طمع کندنکندی کوه بهر دلبر خودکه کندی خانه خود بر سر خودنه خارا آن محبت کیش می کندبدست خویش گور خویش می کندنه شیر آورد تا ایوان شیرینروان گشت از بر او جان شیریننبود آن صورت شیرین که خود کردبقتل خویش شیرین را مدد کردبیاد لعل او کوه گران کندندید آن لعل لب هر چند جان کندچو فرهاد از لب شیرین نیاسودتو هم نبود ازین جان کندنت سودمیا دیگر بدین سر منزل منمکن خود را سبک در محفل منو گر آیی رسانم خود گزندتبفرمایم که تا آتش زنندت