وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
حدیثی دارم از روشندلی یادبسی شیرین تر از شیرین و فرهادبدل افروزی و جانسوزی افزونز حسن لیلی و از عشق مجنونعجب حسنی و عشقی کز حقیقتبود شمع ره اهل طریقتنه تنها عاشقش در سوز و ساز استکه دلبر همچو عاشق در گداز استدلا، رازی که بازت می نمایمحقیقت در مجازت می نمایمبیا بشنو حدیث عشق جانسوزچراغ دل ازین آتش برافروزکهن پیر خرد کافسانه گویدچنین از شمع و از پروانه گویدکه روزی خسروی بهر فراغیچو گل زد خیمه عشرت بباغینه باغی جنت روی زمین بودنه محفل مجلس نقاش چین بودبه گرد شمع روی آتشین گلهمی گردید چون پروانه بلبلبه شاخ ارغوان آتش فروزانچو صد پروانه گرد شمع سوزانبه دلسوزی داغ لاله در باغسمن در کف گرفته پنبه داغقلندروار نرگس باده خوردهقدح از نیمه نارنج کردهچه شد روشن چراغ عارض گلچو شمعش رشته جان سوخت بلبلچراغ لاله شمع گل برافروختبنفشه از غمش پروانه وش سوختمیان باغ چندان لاله شد جمعکه شد صحن چمن طشتی پر از شمعبه بستانی چنان مستان به عشرتبه چرخ آورده چون فانوس صحبتنشسته سرو قدان جای بر جایچو شمع استاده ساقی بر سر پایصراحی هر نفس آواز میکردبآن آواز مطرب ساز میکردحدیث جمله از عیش و طرب رفتبصد عیش و طرب روزی بشب رفتپریشان کرد شب گیسوی مشکیننهان شد در بنفشه برگ نسرینتو گفتی آهوی شب نافه بگشادهمی شد گرد مشک سوده بر بادچو شب شد طرح عیش از نو نهادندبه مجلس شمع را پروانه دادند