ساقی از آن مشربه یاقوت دهقوتم از مرتبه یاقوت دهیا رهد این دل تن وی از سرابیا رود از مستی می بر سر آبیکشب از آنجا که در انجام حالشد ره بیگانه در آنجا محالدل که در آن دجله خون آشناستگفتمش اینواقعه چون آشناستخدمت خلق از ره خر بندگیستخاطر آزاد تو در بند کیستخیز و رخ از ظلمت غفلت بتاب