باز جا بر تخت عزت خسرو دانا گرفتفتنه گو بنشین که حق بر مرکز خود جاگرفتپایه تخت شهی زین سلطنت معراج یافتبلکه کار سلطنت هم اینزمان بالا گرفتگر کلید ملک دزدیدند مشتی شبروانتیغ زد خورشید دولت روز روشن را گرفتحلیه روباهان کنند ای من سگ شیری که اودشمن خود را بمری در صف هیجا گرفتنو عروش ملکرا کابین بجز شمشیر نیستزشت باشد گر کسی تنواندش زیبا گرفتگر نمک پرورده یی بر تافت روی از آنجنابشد گرفتار آخر و حق نمک او را گرفتسر بقانون اجل آخر نهاد از دست شهدشمن نادان که خود را بوعلی سینا گرفتشهر ایمن شد ز شر فتنه کاخر شهریاراز سر دشمن سرای فتنه را درها گرفتکوکب اوج شرف یعقوبخان کز ظل حقپایه معراج «سبحان الذی اسری» گرفتروشن است آثار لطفش وانکه انکار آوردمنکری دانش که حجت برید بیضا گرفتبرق تیغش چون درخشانشد بکین ناکسانسوخت مشتی خار و آتش در دل خارا گرفتدر هژبران اژدهای تیغ او آتش فکندزان نهنگ از بیم او جا در دل دریا گرفتگر وزد بر چرخ خاک قهر او ریزد بخاکخوشه پروین که جا در خرمن جوزا گرفتفیض ابر رحمتش هر گه که در دریا رسیددر صدف هر قطه شکل لولو لالا گرفتدست زرپاشش بیکدم بر فقیران بخش کردگنج افریدون که باج از قیصر و دارا گرفتنامه شاهنشهی چون ختم بر توقیع اوستهمچو مهدی دامن آخر زمان عمدا گرفتهر کجا شکرفشان شد نطق او در نظم و نثرصد هزاران نکته بر طوطی شکر خا گرفتاین همان بزم است کزوی بر نمیآمد نفسباز از آن عیسی نفس در گفتگو غوغا گرفتکلک او چون نو خطان هر گه رقم ز دبر بیاضخط مشکینش من در عنبر سارا گرفتای سلیمان فر تو آنی کز شرف زیر نگینقاف تا قاف جهان مهر تو مهر آسا گرفتتا سر ظالم فکندی هر دو سر زان تو شدآنجها نگیر یکه تیغت هر دو عالم را گرفتمطرب بزمت بچرخ آرد فلک را زانکه اونغمه عشرت ز ساز زهره زهرا گرفتهر که یکرنگ تو آمد چون سمن شد رو سفیدبرق غیرت از دورنگ در گل رعنا گرفتتا بد شواری دهد جان خصمت از بخت سیاهروز همر کوتهش رنگ شب یلدا گرفتجهد کن در دین که هر کو تیغ زد در راه حقهم نعیم جنت م هو نعمت دنیا گرفتتا نهال فتنه نو خیزست باید کندنشمشکلست از بیخ بر کندن چوپا بر جا گرفتزیر فرمانت کسی گر زانکه آید کج نهادای با ماری که آخر گرد ما را فسا گرفتبد سرشت آخر جفا جویی کند از روی بترسکی تواند گرگ ترک ملت آبا گرفتجزو کل محتاج هم شد بارعیت خوش بر آیمظهر کل فیض جمعیت هم از اجزا گرفتکامکارا، گوش کن بر گوهر نظمم که بازمرغ طبع از نو هوای مطلع غرا گرفتآتش عشق تو اول در من شیدا گرفتهر کجا زد برق عشق آتش نخست از ما گرفتچون گذشتی از چمن سرو از هوای قد توبر زمین افتاده بود از سجده خود را وا گرفتلاف اگر با آهوی چشم تو زد نرگس مرنجنیست بینایی درو نبود به نابینا گرفتچشم آهو گرچه سحری میکند در دلبریبایدش تعلیمها زان نرگس شهلا گرفتنافه با زلف تو دارد گر خیالی زو مرنجکز خیال کج دماغ نافه را سودا گرفتعاقل از کوی سلامت یکقدم بیرون نرفتعاقبت راه ملامت عاشق رسوا گرفتعالمی امروز شاد از رحمت ساقی همهزاهد از کم نعمتی او را غم فردا گرفتدست کوته کن ز جانم ورنه از بیداد تودامن شه خواهم ای سرو سهی بالا گرفتدرد سر اهلی مده ختم سخن کن بر دعاخاطر شه نازک است از گفتگو گویا گرفتتا درین فیروزه گلشن مرغ زرین بال مهرمیتواند جافراز گنبد اعلا گرفتگلبن عمرت بود کز سایه آن نخل مرادسر بسر عالم چو خورشید جهان آرا گرفت