با کس سخن مگو که من از غیرت آتشمآهی مباد کز جگر گرم برکشممن آن گلم که آتش سوزنده ام تمامآن به که باد نسازد مشوشمگر ناله یی کنم نه ز بیدردیم بودمن عاشق صبورم و با درد خود خوشمچشم تو ساقیم شد و دشمن زرشک سوختاو می خیال دارد و من زهر میچشماز آه گرم و سرد نشد دیده روشنمبا آنکه همچو شمع همه شب در آتشمآلوده دامنم نشماری که در رهتچون آب دیده پاک دل و صاف و بیغشماهلی منم که چون سگ دیوانه روز و شبسر گشته هر طرف ز پی آن پریوشم