دلا، جهان نه سرای بقاست تا دانیمقام محنت و حسرت سر است تا دانیاگر چه شاهد دنیاست لفریب بسینه مرد مهر و حریف وفاست تا دانیبه گنج حسن مبینش که خاک بر سر اوستبه طره اش منگر کاژدهاست تا دانیبه نیم جو مخرش ناز و آبرو مفروشکه جو فروشد و گندم نماست تا دانیبقول اومرو از ره که قول شیطانستحدیث او همه کذب و دغاست تا دانیره محبت و رسم وفا نمیداندطریق او همه جور و جفاست تا دانیدرون صومعه اش صوفیان تیره دلندبگویمت که ز اهل صفاست تا دانیشه شهید بنی فاطمه امام بحقامیر احمد موسی الرضاست تا دانیطواف کعبه کند هر سری که در ره اوستهزار کعبه هم اندر طواف درگه اوستکسیکه دوست شد او را ز دشمنش چه غم استبه هر کجا که رود لطف دوست همره اوستبخاک درگه او از صفا همی لافدحیات خضر ندانیم تا چه در ته اوستچه نبست است شهنشاه چرخ را با اوکمینه بنده این آستان شهنشه اوستخیال خرگه قدرش سپهر گردون استهلال خم شده از بهر چوب خرگه اوستگدای درگه او راست آن رفهایتکه چرخ را حسد از خاطر مرفه اوستچه جای آنکه کسی حاجتی کند عرضهکه واقف از همه حالی ضمیر آگه اوستجهان عدم بود، او را وجود می بینم