وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاهیکی کودک آورد مانند ماهبه یک روز چون طفل یک ساله بودرخ روشنش چون گل لاله بودچو آگاه گردید آژید هاکبه چشمش جهان شد چو یک مشتْ خاکوزیری که نامش هارا پاک بودکه با فهم و با عقل و ادراک بودبدو این چنین گفت آژید هاککه هستم از این طفل بس بیمناکبکش کودک و جانم آسوده کنبزودی ز خاکش یکی توده کنبه دل گفت فرزانه سالخوَرددر این باره تدبیر بایست کردکه چو شاه را زندگی شد تمامکند دختر او به جایش قیامچه گویم جوابش چه چاره کنمچگونه برویش نظاره کنمپس آنگاه کودک به صحرا ببردشبانی بدید و مر او را سپردبه آرام خود برد کودک شبانبه زن گفت کاین هدیه از من ستانامیری مرا داد این بیگناهبه صحرا فکن طفلک بی پناهزنش گفت با مردکاسوده باشمرا طفل مرد و خداداده جاشمن از مرگش آنگونه پژمان شدمکه یکباره رنجور و بیجان شدمعوض خواستم، داد اینک خداتو گوئی که طفلم شد اورا فداچنان دان فکندیش صحرا و مردهمه جانوار استخوانش بخوردشبان نام آن طفل کورش گذاشتبه تعلیم او سعی وافر بداشتچو شد چارده ساله چون ماه شدیکی شاه اندر خور گاه شدبهار آمد و دشت شد لاله زاربزرگان برفتند در مرغزارهمه کودکان و بزرگان شهربرفتند صحرا به نزدیک نهرچو کورش مر آن کودکان را بدیددلش شاد شد سوی ایشان دویدبه بازی دویدند در مرغزارسپس جمع گشتند در یک کناریکی گفت:( ما شاه بازی کنیمبمیدان بسی اسب تازی کنیم)یکی سنگ نامش نهادند تختبر او برنهادند برگ درختبکورش بگفتد:( تو شاه باشباین جمع ما در خورگاه باش)یکی تاج از گل نهادش به سرز سروی یکی سایه بان روی سربه اطراف او گل همی ریختندز گل گردنش طوق آویختندبشاهی بر او خواندند آفرینهمه بوسه دادند روی زمینبفرمود کورش:( وزیران منهمه برگزیده دلیران منبسازید اینک یکی بارگاهکه باشد همه در خور پادشاه)اطاعت نمودند فرمان شاهبجز کودکی از امیران شاهکه پیچید سر را ز دستور شاهبگفتش نثی در خور بارگاهبرآشفت کورش از آن بچه سختورا گفت :( طاغیِ برگشته بختندانی که هرکس ز فرمان شاهبرون شد شود روزگارش تباه؟)بفرمود کورش:( که این بیخردز فرمان شاهنشهی بگذردببندید پایش کنون بر درختسیاست کنیدش به تنبیه سخت)چو شب شد همه کودکان باز گشتبه منزل نمودند،از سوی گشتچو از بیشه اطفال باز آمدندبر تخت شه با نیاز آمدندخود آن کودک آمد به نزد پدرهمی زار بگریست بر زد به سرشکایت نمود و حکایت بگفتهمه راز بیرون کشید از نهفتپدر به امیر و بر آشفت سختز دست شبان بچۀ، تیره بختبیامد به شهر و برِ شهریاربگفتا از آن کودک و مرغزارچو بشنید آژید هاک این خبربفرمود تا کودک آرند شهربیامد شبان با پسر نزد شاههراسان که گردد زمانش تباهبه کورش نگه کرد شه خیره ماندبزد بر لبان نام یزدان بخواندشبان را بفرمود آژید هاک:(همی راست می گو، مشو بیمناکزباب وزمام و زاصل و گهربمن باز گوی از نژاد پسرنماند رخش جز رخ شاه رانماند مگر بر ملک ماه رابگو راست ورنه ببرم سرتبسوزم به آتش همه پیکرت)شبان پشت پادید از روی شرمهمی ریخت از دیدگان آب گرمبگفتا :(شها از نژادش خبرندارم که باشد مر او را پدرامیری ورا داد در کودکیبجان پروریدم چو طفلم یکی)چو بشنید آژید هاک این سخنهرا پاک را خواست در انجمنبفرمود:( کای مرد بی رأی و هوشچرا امر مارا نکردی تو گوششکستی چرا عهد و پیمان مننبودی مگر تو به فرمان من؟نکشتی تو این کودک بی بهافکندی مرا در دم اژدهاکنون من سزایت نهم برکنارکشم بچه ات را همه زار زار)بفرمود پور هرا پاک رابیارند آن کودک پاک راهرا پاک گفتا:( مکش پور منکه باشد یکی پاک دستور منز داغش دلم زار و گریان شودچو بر آتش تیز بریان شودمرا کش که بس پیر گشتم همیز دنیا دگر سیر گشتم همی)بزد بانگ :(بس کن دگر بی خردنه جان تو دیگر خرد پرورد)بکشتند آن نوجوان را به زارپدر از غمش گشت زار و نزارپس از آن مغانراد گر باره خواستکه گویند با او از این راز راست:(چه گوئید ، تدبیر این کار چیست؟بجز قتل و نابودیش چاره چیست؟)بگفتند :(شاها تو آسوده باشگذشت این خطر دل مکن در خراشبه تعبیر پیوسته شد خواب توبه نیکی گراید سرانجام توچو در بین اطفال اوگشت شاهنهاد او بسر تاج و بر شد بگاهدگر خواب بگذشت، دل شاد دارز رنج و ز غم خاطر آزاد دار)چو بشنید آژید هاک این بیانشکفته بشد همچو گل در زمانبیامد به دختر یکی مژده دادیکی روح بر جان پژمرده دادبگفتا:( که دختر همینت پسرغم و رنجت آمد در عالم بسر)چو کودک بیامد بر مانداناشد از درد و اندوه هجران رهابزد صحیه و رفت آن دم ز هوشبر آمد ز زنها ز شادی خروشپسر رفت و مادرشْ در بر گرفتجهانی بدان ماند اندر شگفتببوسید تا مادر آمد بهوشز شادی بر آورد از دل خروشببوسید از شوق روی پسربگفتا:( غم و دردم آمد به سر)به دختر چنین گفت آژید هاک:(برو نزد شوبت دگر نیست باکتو هم کورُشَت را به همراه برببیند پدر نیز روی پسر)بسی شاد شد دختر شهریارشکفته بشد چون گل نوبهاربگفتا:( پدر شاد کردی مرازبند غم آزاد کردی مراتو دادی به من نور چشم مراکه روحی دمیدی تو جسم مرازمین و زمان زیر پای تو بادهمیشه بر این تخت،جای تو بادهمه دشمن از کشورت دور بادهمه چشم اهریمنان کور بادتو شاهی و کورش یکی بنده اتمنم همچو یک تن پرستنده ات)ببوسید روی زمین نزد شاهاجازت گرفت و برفت او به راهخود و کورش و چندتن از سپاههمی جانب پارس جستند راهچو این مژده بشنید کامبو زیاچنان شاد شد همچو گل در گیابفرمود لشکر پذیره شدندابا بوق و کوش و تبیره شدنداز آن پس خود و افسران سپاهنهادند یکسر همه رو به راهچو کورش بر وی پدر گشت شادپیاده شد و هم زمین بوسه دادپدر آنچنان بر گرفتش به برتو گویی که جانش بدی یا جگربفرمود زر و گهر ریختندز سر تا قدم زر ریختندبه درویش ها داد زر و گهرکه روشن شده چشم او بر پسربیاورد بر تخت خود بر نشاندو بر او همی نام یزدان بخواندبه یک هفته در پارس ساز و سرودبه شادی بر او خواندندی درودپدر گفت:( شادم ز روی پسردلم روشن از کورش خوش سیرولی خواهم او را که دانا شودبه علم و هنر او توانا شود)بفرمود کارند فرهنگیانکه دانش بیاموزد این نو جوانز کار سواری و تیر و کمانز رزم و ز بزم و ز کار جهانچو آموخت هر کار را در کمالبباید نشیند به تخت جلال