بخش ۲۰ - حکایت به خواب دیدن ذات گرامی حق را بایزید بسطامی
قالب: مثنوینوشتار: نظم
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بایزید آن حجت اسلام و دینآن خلیفه حق و قطب العارفینگفت دیدم یک شبی حق را به خوابگفتمش ای درگهت خیر المآبره به تو چون است در تو چون رسمره به وصل خود نما ای مونسممن ندارم بیجمال تو قراررهنمایی شو به خود ای کردگارگفت ترک خود بگو ما را بیابنیست جز ترک خودی راه صوابخویش را بگذار و بیخود جوش داراندرون بزم جانان هوش دارچون حجاب راه تو هستی تستدر خودی زنهار منگر سست سستهر که از خود رست از هجران برستاز می جام وصالش گشت مستتا تو خو د رأیی خدا را نیستیبیخود از خود شو بدان تا کیستیهر که او از خود خلاصی یافتستپرتو نورش به عالم تافتستبایزید وقت باشد در جهانآنکه از دست خودی یابد امانگر ز پندار خودی آیی برونیار بر بینی برون و اندرونچون حجاب جان تو پندار تستبیخود از خود شو که این دیدار تستتا تو خود بینی نبینی دوست رااز خودی شو محو بنگر آن لقاکی ز ما و من توان گفتن ب ه اوما و من بگذار و وصل دوست جوتا درین ره ما و من باقی بودجان تو با وصل محرم کی شودمایی و ما پردۀ دیدار اوستپردۀ خود برفکن از روی دوستچون فنا آیینۀ نقش بقاستگر بقا خواهی بقا اندر فناستتا تویی پیدا ، نهان است او ز توتو نهان شو تا که پیدا گردد اونیست کن خود را به راه عشق اوبعد از آن در بزم وصلش راه جوچون که سرت پاک شد از نقش غیرآن زمان نه کعبه بینی و نه دیرتا نشد خالی دلت از غیر دوستکی نماید حسن او از مغز و پوستاز کدورت پاک شو آ یینه وارتا توانی دید رویش آشکارخویش را آیینه ساز و خو ش ببینعکس روی دوست از عین الیقیناولا بر بند چشم از خویشتنتا به وصل او رسی از ما و مناز کدورتهای هستی پاک شودر طریق نیستی چالاک شوتا تو با خویشی ز هر کم کمتریچونکه با حقی ز خلقان برتریبا خودی عین وبال آمد ترابیخودی محض کمال آمد ترانیستی از خلق عین هستی استخویشتن بینی خمار و مستی استشد حجاب روی جانان ما و منجان من یکدم نقاب از رخ فکنبی نقاب ما به ما بنما جمالجان ما کن محرم بزم وصالنیست گردان هستی ما را تمامتا رسد از وصل او جانم به کاماز جمال خود فکن پردۀ جمالوارهان ما را از این وهم و خیالگر بر افتد پردۀ ما از میانروی او بنماید از کون و مکانمنتهای کار مردان نیستی ستشیوۀ رندان رهدان نیستی ستنیستی آیینۀ هستی شدستسد راه عش ق هستی آمدستره به بزم وصل یابد بیگمانهر که شد در راه جا ن ان جانفشانچون ز درد عشق بیدر مان شویددر هوای نیستی رقصان شوید