وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
ببر خواند شهزاده دانا دبیربدو گفت کی شخص روشن ضمیریکی چامه بنویس چون روی حورکه باشد در او از تف نار نوررقم ساز بر حکمران عراقکه ای از تو ویران سرای نفاقبه الطاف شامل سرافراز باشز آواز گیتی پر آواز باشفروزان و رخشنده چون مهر زیبفیروز روزی منوچهر زیبر اورنگ و اقبال شایسته باشپس آنگه هر آیینه دانسته باشکه مردی چنین دادخواه آمدستدر این سایه اندر پناه آمدستبه بی مهری جفت گردیده جفتوز او شکوه ها دارد اندر نهفتبه دل دردهای گران داردادل من ز آهش بیازارداچنان بر در من بنالید زارکه گفتی تو ابریست در نوبهارمرا دل ز گفتار او خیره شدبچشم اندرم آسمان تیره شدبدان حکم فرمان همی دادمتدر آن کشور اندر فرستادمتترا دادم اقبال و نیرو و بختکه باشی نگهبان شاخ درختکه تا بر ستمدیده احسان کنیستم پیشه با خاک یکسان کنیچو فرمان من بر بدست آیدتهمان لحظه اجرای آن بایدتبباید کناره کنی از طربفروزی بسی شعله ها از غضبننوشی دگرباده خوشگوارنسازی دگر نغمه چنگ و تارمیاسای اندر بساط حریرمیفروز عود و مسوزان عبیرمگر کین این خسته بستانیاچگویم دگر چون تو خود دانیاهمین دم سواران روان ساز زودخروشان و جوشنده چون ابر و دودبفرمای تا پهلوانان گردنمایند در خانه اش دستبردشنیدم که آن زن در این روزگارفراهشته از سنگ روئین حصارحصاری فراهشته از سنگ و روینه رستم گشاید ورانه گرویبباید بکوبی تو دیوار اوزنی بر فلک پایه دار اوکنی قصرش از پای پیلان خراببن خانه اش را رسانی بر آببگیری ز گیسوی او موکشاندهی در کف شوی آتش فشانکه او را بمشکو روان آورددل آزرده و ناتوان آوردبسوز دلش ز آتش خشم خویشبگریاندش دیده در چشم خویشاگر خواهد اندر کمندش کندگرفتار زندان و بندش کندوگرنه بر آتش نهد چون سپندببرد سرش کمتر از گوسفندیکی مهر بر صدر منشور زدسیه خال بر جبهه حور زد