از حکایت سال سیصد و نهاین حدیثم کجا شود فرمشکه چو حلاج را بدار زدندنه رخش زرد شد نه چهره ترشچون برآمد فراز دار بقاگفت ای غافلان ز دانش و هشپنبه فرسوده از کمان گرددآتش از آب و آهن از چکشعرش من ثابت است و نقش جلیثبت العرش گفته ثم انقشاین نه مرگ است زندگیست که نیستمیزبان کریم مهمان کشعطسه من ز نفخ رحمن استعطسه مغز صرعی از کندشمن کلیمم عصای من دار استاتوکؤ علی العصا و اهشگفتش آن یک شهادتان برگویکه زمانت رسیده گفت خمششمع ایوان دوست چهره اوستنور خورشید بین و شمع بکش