خرد پیر گفته بود که مننکنم در سیاق شعر سخنزانکه همسنگ سنگ خاره شودگر برآید چو سنگ در عدنسنگ خارا اگر شدی کمیاببود قدرش بر از عقیق یمنسنگ خارا، اگر نبود، نبودتیغ سای و صلایه و هاونلاجرم در بهای این اشیاءجان همیداد مشتری بثمنسخن، ارچه زر است و مردم خاکسخن ار چه روان ومردم تنگرچه آهن ز خاک زر خیزدلاجرم کمتر آید از آهنسخن ار چه ببوی نافه مشکسخن ار چه تمیز مرد ز زنمغز را مایه صداع شودگر ببوئی همیشه مشک ختنشعر من زر ناب جعفری استشعر دیگر کسان چو ریماهنمن دو صد ساحری کنم بمقالمن بسی جادوئی کنم بسخننه بعجب است این فسانه نغزبل ز فخر است این ترانه منز آن باشعار خویشتن نازمکه بود در مدیح شاه ز منسیدالاولیاء امام رشیداول الاوصیاء شه ذوالمندست یزدان، ممیت بدعت و کفرشیر حق محیی رسوم و سننآن کز او نور جسته دیده عقلآن کز او کور گشته چشم فتنشاه مردان علی ابوطالبپدر اطهر حسین و حسنکرده جاری برای این هر سهحق تعالی بخلد نهر لبنتا بهار خجسته چون احمدبست طرف سفر ز طرف چمنآن سه طرار نابکار که بوددی و اسفند ماه با بهمنسوی باغ آمدند از ره کینهمچو دزدی که خیزد از مکمنآب بر روی بوستان بستندآتش افروختند در خرمنسرد کردند شعله غیرتگرم راندند از جفا توسنراست چون آن سه تن سخن کردندبدرشتی که خاکشان بدهنجای رایات سبز هاشمیاناز ورقهای سرو و برگ سمنزد علامات سود در بستانهمچو آل امیه زاغ و زغنسبز پوشان سپید پوش شدندبر لب جوی و در صف گلشنهر زمان سونش در و الماسمی ببیزد هوا بپرویزنآمد آن بوم شوم در بستانکبک را طوق بست در گردنراست گوئی که زاده خطابگردن شیر حق فکنده رسنرفت بلبل در آشیانه ز باغهمچو صدیقه سوی بیت حزنباغ شد جای زاغ پنداریتخت جم شد سریر اهریمنزود باشد که فروردین آیدباز چون شیر حق بطرف چمنتاب گیرد عذار هر سنبلنطق یابد زبان هر سوسنریزد اندر کنار دامن باغسر زلف بنفشه مشک ختنبیزد اندر کرانه بستانابر لؤلؤ و نسترن لادنگرچه نشکفته شاخ اشکوفهورچه نامد بکعبه شیخ قرنمغز ما بوی گل شنیده ز باغمغز احمد نسیم حق ز یمنسیزده روز چون بشد ز رجبپی تعمیر این سرای کهناولین بانی سرای وجودآمد از پرده با رخی روشنرکن بنیان کعبه را بشکافتحشمتش همچو سیل بنیان کنزاد در خانه تا بدانی کوستخانه زاد مهیمن ذوالمناز ولایت به پیکرش پوشاندحق تعالی قبا و پیراهنبا رسول خدای عزوجلهمچو یک روح گشت در دو بدنای به ایزد ولی و مظهر و سروی باحمد وصی و صهر و ختنخاکپای تو موطن دل ماستلاجرم واجب است حب وطندرگه مولدت بدرکه میرتهنیت را سخن سرایم منصدر والاگهر امیر نظامکهف اهل زمین و فخر ز منصاحب السیف والقلم آنکوخوانده بر فکرتش خرد احسنباعث الجود والکرم کاو راکان بجیب است و بحر در دامنتیغ وی ساغری است پر می نابهر یک از جرعه هاش مردافکنکلک او شاهدی است مشکین مویطره اش با دو صد هزار شکنگردی از آب آهن آرد بارهیبتش آب آرد از آهندستش ار سایه بر زمین فکندروید از خاک زر پی روینبا خسان تیرش آن کند که کندنجم ثاقب بجان اهریمنگشته بر نوعروس ملک او راتیغ داماد و خامه خشتامنای گشوده ز روی عدل نقابوی به بسته بپای ظلم رسنمن بخوان تو آمدم مهمانهمچو برگ شکوفه در گلشنساختم بهر دفع تیر حسوداز مدیح تو آهنینه مجنشاد گشتم بچاکری درترستم از صدمت و بلا و محنچون ز نیروی حرز مدحت توگشتم از مکر حاسدان ایمنگفتم امروز راست خواهم داشتقامت چرخ کوژپشت کهنپا بمنت نهاد می بزمینتند راندم بر آسمان توسنکار من بنده چون درستی یافتدل حاسد همی گرفت شکنکرد بر جان من بحضرت توخصم بدخواه و حاسد ریمنآنچه گرگان نکرده با یوسفو آنچه گرگین نموده با بیژنهان و هان ای وزیر فرزانههان و هان ای امیر شیراوژنتهمتی بر تنم نهد که بکوهگر نهی کوه کج کند گردنآتش آه من هزاران کوهآب سازد و گر بود زاهنجد من نحن کالجبال سرودبر همه مردمان بسرو علنکوه فضلم من و سپهر هنرمهر تابانم و مه روشنآنکه تقبیح نای بلبل کرددوست دارد سرود زاغ و زعنو آنکه با مسلمان درآویزدمتوسل بود بجبت و وثنای ز تو نام فضل جاویدانوی ز تو مام دهر استروننز تو جویم مدد نه از سلطانکه ولی را گرفته ام دامندشنه من نبرد این حلقومحربه من ندرد آن جوشنچون دو پیکر شود ز تیغ علیآن که نازد همی بعقد پرنمی توانم سزای بدمنشاندادن از زخم هجو و تیغ سخنلیک با ذوالفقار شیر خدایداد خواهم بخصم پاداشنهمه جا شاعرم ولی اینجانبود شاعری وظیفه منزانکه اینجا بود مقام هجیمر مرا عار باشد از این فنهجو آنان کنند کایشان راستبر بزرگان خویش ریبت و ظنمن بفضل خدا شناخته أمبوالحسن را همی بوجه حسندوش با شیر حق در این معنیشکوه کردم ز حاسدان بسخنپاسخم داد جد امجد و گفتیا بنی لاتخف و لاتحزنذوالفقار مرا زبان تیز استگر زبان تو باشدی الکنباش تا برق تیغ من سازدصدق و کذب حدیث را روشنراست نامیخت هیچ با ترفندآب نفروخت هیچ با روغنمی بزاید همی سحرگاهانآنچه شب حامل است و آبستنحاسدا تاب ذوالفقار علیچون توانی که رنجی از سوزنتو که مستحسنات طبع مراتاژگونه کنی و مستهجنامتحان را که گفت پیکر خویشبر دم ذوالفقار برهنه زنعنقریب ای اسیر بند غرورافتی اندر هوان و ذل و شجنبس فروزی ز سوز دل اخگربس فرازی بر آسمان شیونمن یکی فاطمی نژادستماز بقایای خاندان کهننه تجاوز نموده ام ز حدودنه تخلف نموده ام ز سننگر بمن داد شاه صد قنطاراز تو هرگز نکاست یک ارزنور بمن داده میر صد خرواراز تو هرگز نخواستم یک منآب، چندین مبیز در غربالباد چندین مسای در هاوندردی دن چنین خرابت کردوای اگر برکشی ز صافی دناین تو و این سرود و این طنبوراین تو و این سماع و این ارغنمن نیارم نواخت بهتر از اینگر تو بهتر زنی بگیر و بزنچند نازی بدولت قارونچند تازی بصولت قارنگر شنیدی که پور رستم راکشت بهمن بخون روئین تننه تو در عرصه چون فرامرزینه من اندر هجا کم از بهمنآن کنم با تو در سخن که نمودبا سپاه عجم ابوالمحجنمن که خواهم شدن از این سامانمن که خواهم برفت از این مسکننه در این شهر ناقه ام نه جملنه در این ملک خانه ام نه سکنساعیا بیش از این تنم مشکرحاسدا ز این سپس دلم مشکنبر کمالم ز جهل خورده مگیربر روانم ز رشک طعنه مزنزر و سیم ترا ندیدم هیچچند آهن دلی کنی با منمن عطا از خدایگان گیرمکه نرنجانده خاطرم با منگر بمیرم ز جوع ننشینمخوان بخل ترا به پیرامنور فتد در مغاره کالبدممی نجوید روانم از تو کفنور بمیرم ز درد برهنگینکنم در بر از تو پیراهنچون بدیدی مرا بسایه میردر صف خلد و دادی ایمندود برخاست از دلت ز حسدهمچو دودی که خیزد از گلخنخواستی بافسون و افسانهزشت نامم کنی و تر دامنبگمانت که من چو رخت برمخوابگاه تو گردد این مامنگر شنیدی ز خلد آدم راراند افسانهای اهریمنبوالبشر توبه کرد و خصم بمانددست بر فرق و طوق در گردنرو مترسان عصای موسی رااز صف ساحر و عصا و رسنمن همی نالم از فریسیموستو چرا تهمتم زنی به عننیا چو مردان گناه من بشماریا ز خجلت بپوش چهره چو زنتا زبانی صفت زنم مشتتز اخسؤالا تکلمو بدهنای که نشناختی الف از بیبلکه خطی ز ابجد و کلمنبر امیر مدینه چون تازیای چو اصحاب ظله در مدینعنکبوتی و خانه تو بوداز همه خانها بسی اوهنابلهانه بشهپر سیمرغجای زنجیر، تار خویش، متنمگسی را بگیر و طعمه نمایپنجه در پنجه هما مفکنآدمی نی بچشم و گوش بودنه بابروی و روی و موی ذقنبلکه حیوان و آدمی را فرقمی بباشد همی بجان و بتنگرچه سرگین به هیئت عنبرگرچه هیزم بصورت چندناین به بیت البغال و آن به بغلجای آن در تنور و این مدخنیکحدیث آورم در این محضرتا رباید ز چشم خفته و سندشمن آل مرتضی بایدمام خود را همی شود دشمندعوت خصم را تمام کنمبدعای خدایگان زمنتا برآید همی در از دریاتا بزاید همی زر از معدنچرخ خرگاهش آفتاب چراغماه دینارش آسمان مخزن