زهی نگاه تو سرگرم مردمآزاریمنم ز چشم تو در عین گرم بازاریاگر درست بود این که مردمان گویندبه خواب فتنه نکوتر بود ز بیداریچرا چو چشم سیاه تو مست خواب بودبه خانهسوزی عشاق دست برداریمن آن چنان که اگر یک دم از تو دور افتمشود ز زندگیم آرزوی بیزاریتو تندخوی به حدی که گر خبر یابیخیال خود را از سینهام برون آریعجب نباشد اگر زلف چون شبت پوشدرخ چو ماه تو را هر نفس به عیاریاز آنکه زلف تو طرار باشد شب و مهشنیده ام که نکو نیست بهر طراریپر از ستاره شود چشمم آسمان آسادر آن زمان که تو بر رخ نقاب بگذاریبلی چو بر رخ بگذارد آفتاب نقابستارگان را باشد که نموداریچنان گداخته شد آفتاب در کویتکه پشت باز دهد هر قدم به دیواریتبارک الله از آن چشم سحر پرور توکه نیکوییش فزاید همی ز بیماریشب فراق تو گر خون لبالبم از چشمز گریه بندم از رخم خون شود جاریبلی زجای دگر آب سر کند ناچارگهی که منبع او را نجس نیباریخیال روی تو رد سینهام بدان ماندکه گلشنی را در دوزخی درآغاریفلک نشسته شب و روز در سیاه و کبودزرشک آن که چرا جای در زمین داریزبس که گویم دور از رخ تو ربکاریدر آب چشمم نیلوفریست پندارینکشتن منت از رحم نیست میخواهیکه چون منی را از کشتگانت نشماریدلم به هیچ غمی آشنا نگشته هنوزنه زآن که غم نخورد همچنین، نه بنکاریبرای آن که غمی را ندیده سیر کزوستانی و به غم تازه ایش بسپارینمی شود شب من صبح، گویا بختمز دست بر در صبح از ستاره مسماریکنون که چرخ نهاد از دو صبح پنبه به گوشچه سود ای دل، بس کن زناله و زاریترا که تا دم دیگر امید بودن نیستبه صبر کوش چه آسانی و چه دشواریدگر نمی شوی شکوه بر بر شاهیکه دست چرخ فرو بندد از ستمکاریعلی عالی که ندازه کمالاتشبه جز خدای نداند کسی ز بسیاریایا ز خلق تو شک آن چنان که اندازندنهان ز خلق به دور آهویان تاتاریاگرچه طوطی طبعم که شکر خالیفغان برآورد از بلبلان گلزارینگردد از تری شعر من مسوده خشکدر آفتاب قیامت اگرش بگذاریولی ثنای تو کی دانمی سزای تو گفتخدایر است به مداحیت سزاواریالا که تا لب خندان یار یاقوتی یستالا که تا رخ زرد من است گلناریالا که تا به شب و روز، روز و شب گیرندز چهرو زلفش این روشنی و آن تاریمباد داغ دلم را که زنده اویماز آشنایی مرهم سیاه رخساری