از بس که گریه کردم و از بس کشیدم آهطوفان آب و آتش ماهی گرفت و ماهدر انتظار آن که برآرم دمی به کامچشمم سفید گشت که روی هنر سیاهطوفان غصه چند توان خورد کاشکیگرداب گریه کشتی عمرم کند تباهاز هم نفس کناره گزیدم که دیده امیاران هم نفس چو نفس جمله عمرکاهآخر بگو ز دیده که دارم عزیزترریزد همیشه خونم بی جرم و بی گناهروز از شب ار ندانم چندین عجب مدانکه امروز آسمان نشناسد گل از گیاههرکس که پابرون نکشد از گلیم خویشچون من بر او زمانه کند تنگ دستگاهآن یوسفم که چرخ جفاکار بهر مناز بخت پست تیره من ساختست چاهبا آن که آسمانم در فضل و در هنرهرگز ندیده اند که من کج روم براهمن آفتاب انورم اما هلال واربیرون نمی نهم قدم از خانه ماه ماهغم بی حد است و نیست کسی که آستان اوسازم گریزگاه و بسویش برم پناهای وای اگر نبودی نام خدایگاندر شعر هم نبودی ما را گریزگاهشکر خدا که گشت رفیع آستان اومداح تا کی از فلک افتد در اشتباهدر فکر ماتمند ثوابت زرشک اودر کهکشان سپهر از آن کرد کردگاهآن آسمان جناب که چرخ چهارمینهر شام بر زمین زند از رشک وی کلاهترسم زخشمناکی عفوش وگرنه منبر بی گناهی خود دارم دو صد گواهآخر نه نامه ی عملم از برای چهبر من نوشته کرد و از دیگران گناهعون تو هست منت گردون نه نیم جولطف تو هست منت گیتی به برگ کاهعیش موافقانت شیرین چو نظم منروی مخالفانت چون بخت من سیاه